فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
207
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شد ، خود را به خنگى زد ، سرگردان شد ، آه كشيد ، بر اثر اندوه و درد با دو دست خود كف زد ، - القومُ : آن قوم به شهرى آمدند كه در آن كسى نبود ، - الصُّبْحُ : بامداد روشن شد . تَبَلَّرَ - تَبَلُّراً [ بلر ] : بسان شيشهى بلور شد . تَبَلَّصَ - تَبلُّصاً [ بلص ] الشيءَ : آن چيز را پنهانى خواست ، - تِ الغَنَمُ : شير گوسفندان كم شد . تَبَلْطَحَ - تَبَلْطُحاً [ بلطح ] الشيءُ : آن چيز پهن شد . تَبَلَّعَ - تَبَلُّعاً [ بلع ] هُ : آن چيز را بلعيد ، سر كشيد . تَبَلَّغَ - تَبَلُّغاً [ بلغ ] بالشيءِ : به آن چيز بسنده كرد و قانع شد . تَبَلَّلَ - تَبَلُّلًا [ بلّ ] الثوبُ : جامه خيس شد . تَبَلَّهَ - تَبَلُّهاً [ بله ] : نادان شد ، نتوانست دليل بياورد ، جوياى گمشده شد ، - الطَّرِيقَ : بيراهه رفت و هدايت نشد . تَبَلْوَرَ - تَبَلْوُراً [ بلور ] : آن چيز واضح و روشن شد ؛ « تَبَلْوَرَ المَوقِفُ اوْ الاتجَاهُ » : موضوع يا مقصود روشن شد . التَّبْلِيد - [ بلد ] : مص ، عادت كردن و خوى گرفتن گياه يا حيوان بيگانه با آب و هواى كشورى كه بدان برده مىشوند ؛ « حَدِيقة التَّبْلِيد » : باغچهى پرورش گياهان . التَّبْلِيط - [ بلط ] : اسفالت زمين . التَّبْلِيغ - [ بلغ ] : خبر دادن ، اعلام ، اخطار ، انذار ، ابلاغ . تَبَنَ - - تَبْناً الدابَّةَ : به ستور كاه خورانيد . تَبَّنَ - تَتْبِيناً : كاه را در كاهدان ريخت . التِّبْن - كاه . تَبَنَّى - تَبَنِّياً [ بني ] هُ : او را فرزند خود خواند . التِّبْنَة - يك ريزه كاه . التِّبْنِيّ - آنچه به رنگ كاه باشد . التَّبَنِّي - [ بني ] : گرفتن فرزند خوانده ، پسر خوانده ، دختر خوانده . تَبَهَّجَ - تَبَهُّجاً [ بهج ] بِهِ : به او شادمان شد . تَبَهَّرَ - تَبَهُّراً [ بهر ] الإناءُ : ظرف پر شد ، - السَّحَابَةُ : ابر روشنائى داد . تَبَهْرَجَ - تَبَهْرُجاً [ بهرج ] : متكبر شد ، خود بزرگبين شد ، - تِ المرأةُ : آن زن آرايش و زينت كرد . تَبَهَّمَ - تَبَهُّماً [ بهم ] الأمرُ عليه : امر بر او مبهم و پوشيده شد . تَبَوَّا - تَبوُّؤاً [ بوأ ] المكانَ و بهِ : در آن جاى اقامت كرد ، - الشيءَ : آن چيز را تسليم گرفت ؛ « تَبَوّأ العَرْشَ » : بر تخت نشست ؛ « تَبَوَّأَ الحُكْمَ » : زمام امور مملكت را بدست گرفت . تَبَوَّبَ - تَبَوُّباً [ بوب ] الرجلَ : آن مرد را دربان گرفت . تَبَوَّرَ - تَبَوُّراً [ بور ] نفسَهُ : بر خود مرثيه خواند و از نابودى شيون كرد . تَبَوَّقَ - تَبَوُّقاً [ بوق ] : دروغ گفت ، - الوَبَاءُ فى المَاشِيَة : در دام و با افتاد . التَّبُّولَة - ( ط ) : غذائى است كه از برغول و جعفرى و نعناع و پياز و ادويهى خوشبو كننده و آب ليمو و روغن زيتون تهيه كنند . التَّبْوِيب - [ بوب ] : تقسيم كردن چيزى به بابها . تَبَيَّضَ - تَبَيُّضاً [ بيض ] : سفيد شد . التَّبِيع - ج تِبَاع و تَبَائِع : ياور و پيرو ، همراه و همنشين و هم صحبت ، كمك كار . التَّبِيل - مترادف ( المَتْبُول ) است . تَبَيَّنَ - تَبَيُّناً [ بين ] الشيءُ : آن چيز واضح شد ، - الشيءَ : آن چيز را توضيح داد ، آن چيز را انديشيد و شناخت . تَتَابَعَ - تَتَابُعا [ تبع ] : دنباله روى كرد ، - تِ الأخبارُ : برخى اخبار در پى برخى ديگر از آن رسيد . تَتَارَكَ - تَتَارُكاً [ ترك ] القومُ الأمرَ بينهم : آن قوم آن كار را از ميان خود رها كردند . تَتَالَى - تَتَالِياً [ تلو ] : دنبالهروى كرد ، آن كار را پياپى انجام داد . التَّتَالِي - پى در پى ؛ « جَاءَتِ الخَيلُ تَتَالِياً » : اسبان در پى يك ديگر آمدند . تَتَامَّ - تَتَامّاً [ تمّ ] القومُ : همهى آن قوم آمدند . تَتَايَسَ - تَتَايُساً [ تيس ] الماءُ : موجهاى آب به هم خوردند ، - تِ العَنْزُ : بز پرورش يافت و تيس ( بز نر ) شد . تَتَبَّعَ - تَتَبُّعاً [ تبع ] الأمرَ : بدنبال آن چيز رفت و تتبّع كرد ؛ « تَتَبَّعْتُ احْوَالَه » گاه و بيگاه جوياى احوال او بودم و پيگيرى كردم . التَّتَر - مردم تاتارند كه در محدودهى ميان درياى خزر و هند و چين سكونت دارند . تَتْرَى - [ تتر و وتر ] : اصل اين واژه [ وَتْرِى ] است . به معناى پياپي و آمدن يكى پس از ديگرى است ؛ « ارْسَلْنَا رُسُلَنا تَتْرى » : ما پيامبران خود را يكى پس از ديگرى فرستاديم ؛ « جاءَ القومُ تَتْرَى و تَتْرًى » : آن قوم بدنبال هم آمدند . تَتَرَّبَ - تَتَرُّباً [ ترب ] : آن چيز خاك شد ، آن چيز خاكى شد . تَتَرْتَرَ - تَتَرْتُراً [ ترتر ] : لرزيد و تكان خورد . تَتَرَّسَ - تَتَرُّساً [ ترس ] : زره پوشيد ، در ميان زره پنهان شد . تَتَرَّفَ - تَتَرُّفاً [ ترف ] : بهرهمند شد ، در فراخ و نعمت قرار گرفت . التَّتَريّ - واحد ( التَّتَر ) است ، تاتارى . التُّتْفُل - ( ح ) : روباه تَتَلَّى - تَتَلِّياً [ تلو ] هُ : آن را پيگيرى كرد ؛ « تَتَلَّيْتُ حَقِّي » : براى بدست آوردن حق خود پيگيرى كردم تا آن را گرفتم . تَتَلَّعَ - تَتَلُّعاً [ تلع ] في مِشْيتهِ : در راه رفتن سر و گردن خود را بالا گرفت . اين واژه بيشتر دربارهى گاو و آهو و مانند آن به كار مىرود . تَتَلْمَذَ - تَتَلْمُذاً [ تلمذ ] الولدَ : آن جوان را دانش آموخت ، - لِفُلانٍ : دانشآموز او شد . التَّتِمَّة - [ تمّ ] : تتمه ، تكمله ، پاياني . تَتَمَّرَ - تَتَمُّراً [ تمر ] اللحمُ : گوشت ريزريز شد . التُّتُن - ( ن ) : مترادف ( التَّبغ ) است - اين واژه تركى است - تَتَهَّمَ - تَتَهُّماً [ تهم ] : بر او تهمت زد ، به تهامه درآمد .